نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٠ ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٢٩)
قصـه پلیسی[بخش هشتم]
چه چیزی یک «شخصیت» را برای خواننده مهم میکند؟ قیافهاش؟ حرکاتش؟ گذشته اش؟ آیندهاش؟ یا... بله! درست است. زدید به هدف! انگیزههایش! و میان «انواع قصه»، نوع پلیسی، بیشترین توجهش به همین انگیزههاست چون بدون توجه به «انگیزه» اساساً چیزی به اسم «کنش» در این «نوع» نخواهیم داشت؛ نه اینکه «انگیزه»ها در انواع دیگر مهم نباشند اما تا این حد سیطره نمییابند بر همه قصه. در رمان شگفتانگیز «نام گل سرخ» از امبرتواکو، انگیزههای زنجیرهای قتلهایی به هم پیوسته که در کلیسایی قرون وسطایی به وقوع میپیوندند، نه تنها با معماری «مکان» و روح «زمان» رمان تطابق کامل دارند که در چارچوب رویکردهای «روانکاوانه»، به درک فیلسوفانه ای از جهان میانجامند. [البته توجه نکنید به این همه تفاصیل که در اینجا به کار بردم اصل رمان بسیار سادهتر از این حرفهاست اما تفسیر آن، خیلی مشکلتر از چیزی است که در اینجا آوردم! خب، یک قصه پلیسی درجه یک، دقیقاً دارای این خصوصیت «توسعه معنایی» پس از شکلگیری و عرضه است در حالی که یک قصه پلیسی بد- مثل هر قصه بد دیگری- واجد پیچیدگی و تو در تویی هنگام خوانش اما در پایان، واجد «تقلیل معنایی» است تا حدی که خواننده خواهد گفت: «به جهنم! واقعاً ارزش این همه وقت را داشت که صرفش کردم؟!»]
ببینید! اصل قضیه این است که در هر قصه پلیسی، دونوع «انگیزه» تعیین کننده شکلگیری «متن» است. [مثل هر نوع قصه دیگری؛ اما در این «نوع»، این واقعیت، مشهودتر است]: اول- انگیزههای شخصیتها- اعم از جنایتکار یا کاشف جنایت یا قربانی جنایت یا شاهد جنایت؛ دوم- انگیزههای خوانندگان که آنان را وامیدارد که سراغ این «نوع»، این «نویسنده» یا این کتاب بخصوص بروند. [خب، در بدو امر به نظر میرسد که نوع دوم این انگیزهها، بیشتر متوجه بخش اقتصادی این روند و مربوط به ناشران و پخش کنندگان و مبلغان یک کتاب باشد اما یک نکته مهم، اغلب اوقات، از نظر دور میماند: نویسنده اگر تکلیفاش با انگیزه های خوانندگانش روشن نباشد، مسیر را اشتباهی میرود و قصه به ناکجاآباد میرسد؛ چطور؟ واقعاً همین را پرسیدید؟! ] و این دو انگیزه چنان دارای روابط متقابلاند که موفقیت یا عدم موفقیت یک قصه، در گرو آن است. نویسنده باید بداند که انگیزه غالب در «جنگل انگیزهها» چیست؛ آن را بشناسد و بر آن درنگ کند. آن را طبیعی، روشن و دلپذیر نشان دهد و مخاطب را وادارد که با آن در یک راستا قرار گیرد. در «امریکایی آرام» گراهامگرین [گرچه به تمامی، دارای آن مکانیزمی نیست که سازنده یک قصه پلیسی کلاسیک است]، ما از آغاز تا پایان رمان، انگیزهمان با انگیزههای مختلف داخل «متن» همسو میشود اما در پایان، آنچه ما را به مرز رضایت میرساند همسویی با انگیزه «قاتل» است! بله! اشتباه نشنیدید! «گرین» چند انگیزه برای یک قتل تعریف میکند که جز یکی، باقی، شخصی است و هشتاد درصد رمان صرف پرورش آن انگیزههای شخصی میشود اما در بیست درصد پایانی، «راوی- قاتل» به ما ثابت میکند که اگر مبنا را بر انگیزههای شخصی میگذاشت دست به قتل نمیزد. او مرتکب قتل میشود چون مقتول، یک احمق ایده آلیست است که فکر میکند با کشتارهای جمعی در ویتنام میتواند پای امریکا را به عنوان مدافع آزادیهای پس از جنگ دوم، به این کشور بکشاند. به نظر او تکهتکه کردن زنان و کودکان با انفجار بمب، هزینهای اندک برای اهدافی بزرگ است؛ بنابراین، ما به عنوان مخاطب قانع میشویم که مقتول، مستحق مرگ بوده؛ گرین، انگیزههای شخصی با افق فکری محدود را، در جایی دور از دید خواننده پنهان میکند تا در پایان رمان خود، انگیزههای عمومی با افق گسترده را جایگزین کند؛ و به همین سادگی، رمانی که میتوانست فراموش شود، برای نسلها زنده میماند!
*
انگیزه، انگیزه، انگیزه! انگیزه خیلی مهم است حتی اگر بخواهید قصهای بنویسید در ده سطر! میتوانید از خیر توصیف کامل یک «شخصیت» بگذرید اما نمیتوانید از انگیزههایش برای ورود یا عدم ورود به حیطه «کنش» بگذرید. بهترین انگیزهها برای دست زدن به «کنش»، انگیزههایی متضاد با ظاهر، رویکرد اجتماعی، سابقه اجتماعی «شخصیت» و باورهای اجتماعی نسبت به اوست. این انگیزهها میتوانند «خیر» را در وجود شخصیتی مثل «ژان والژان» بسازند یا «شر» را در وجود پلیسی مثل «ژاور» شکل دهند. شاید در بدو امر به نظر برسد که «بینوایان» هوگو را نتوان در «نوع پلیسی» طبقهبندی کرد اما واقعیت امر این است که «کنش»ها و «وضعیت» و طرح و توطئههای این دومین رمان مشهور تاریخ بشر [بعد از دن کیشوت] کاملاً منطبقاند بر قواعد ژانری قصه پلیسی. ما در این رمان با یک مجرم سابقهدار که حتی به اموال کلیسا هم رحم نمیکند و آنها را به سرقت میبرد روبهروییم همچنین با یک تغییر موقعیت اجتماعی و تغییر نام و هویت مجرم ـ به عنوان شهردار محبوب یک شهر ـ و بعد، یک پلیس داریم که دنبال انطباق قانون با عملکردهای خود است. آدمی است در یک کلام بری از فساد و خواهان اجرای عدالتی که به آن باور دارد از نظر او فراتر از «قانون» [که تفسیرش در گرو عملکرد اوست]، هیچ اصلی پذیرفتنی نیست. بعد، یک خانواده و پس از آن یک دار و دسته تبهکار داریم که در قتل و اعمال زیرزمینی جنایتکارانه دست دارند: خانواده تناردیه؛ در این میان، آنارشیستهایی هم در پی تغییر مکانیزم قانون از راه دست بردن به اسلحهاند و مجرم سابق، به خاطر دختر خواندهاش مجبور است جان نامزدش را که یکی از همان آنارشیستهاست نجات دهد.
در پایان هم، تغییر مسیر انگیزههای «ژاور» را داریم که خود را به آب میسپارد [یادمان باشد که «آب» در تفکر مسیحی، نشانی از تولد دوباره است]؛ خب اینها همه آن چیزی است که منجر به ساخت یک قصه پلیسی میشود حالا اگر «بینوایان» در پیشگاه مخاطبان، نهتنها یک قصه پلیسی محسوب نمیشود که حتی در «عشق محوری»اش هم شک و شبهه است مسئله دیگری است که برمیگردد به عظمت یک اثر که خود را چنان برمیکشد که فراتر از«انواع ادبی» ذهن و روح ما را تسخیر میکند. این نگاه را در مورد «تسخیرشدگان» داستایوفسکی یا «جنایات و مکافات» او هم میتوان داشت.
«تسخیرشدگان» روایت روشنفکری با ایدهآلهای انساندوستانه است که با رویکردهای آنارشیستی، به عملکردی تبهکارانه مبتلا میشود. [درواقع او، «ماریوس» بینوایان است که جایگاهش با رویکردهای «ژاور» مخلوط شده!] گرچه این رمان بشدت تحسین شده، بیشترین انتقاد را نیز متوجه انگیزههای روایی نویسنده خود کرده است. [انگیزههایی که از وفاداری بیقید و شرط داستایوفسکی به «رمانوفها» و نظام تزاری روسیه سرچشمه میگرفت] با این همه نباید از یاد برد که تعارض انگیزهها با جایگاه اجتماعی «شخصیت» در این رمان، بعدها سرمشق بیش از نود درصد قصههای پلیسی قرن بیستم شد. در «جنایات و مکافات» هم، یک دانشجوی رشته حقوق که به مقامی والاتر عروج کرده و به فیلسوفی در عرصه «حقوق قانونی» و تعارض آن با «حقوق انسانی» بدل شده، نه فقط به دلیل احتیاجات مادی و فشار اقتصادی [چنان که در نسخههای سینمایی این اثر شاهد آنیم] که با استناد، به نتایج فلسفی، دست به قتل میزند و پس از آن، وارد یک بازی پیچیده با بازرس پلیسی میشود که «بازی» را براساس «انگیزههای یک فیلسوف» طراحی کرده است نه «انگیزههای یک تبهکار خردهپا» که پیرزنی رباخوار را به قتل رسانده.
داستایوفسکی در «جنایات و مکافات» با طراحی این «هزارتوی فلسفی» راهی را پیش روی قصهنویسان آینده گذاشت که از دل انگیزههای نازل، تفکرات و پرسشهایی جهاننگرانه را به قصههای پلیسی خود سرازیر کنند.